
|
شطحيات عموقاسم | |
|
2 طبق قرار تقويمها قرار بود امروز روز اول ماه رمضون باشه. ديشب هم من رفته بودم خوابگاه احسان اينا تا شلوارم رو از خياطيش تحويل بگيرم. سر شب به بچههای اتاق روبرويی سپردم که هر طوری شده من رو برای سحری بيدار کنن (همشون هم 81ای هستن). با کمال اطمينان گفتن که برم بخوابم و خوابای رنگی ببينم!!!! منِ از همهجا بيخبر هم رفتم و گرفتم خوابيدم. آره سرتون رو درد نيارم، داشتم خوابای جورواجور میديدم که يههويی ديدم بابام توی خواب باهام شروع کرد به اخم و تخم کردن و بدخلقی کردن و ... من هم که با بابام کلی جورم، حتی توی خواب هم کلی برام عجيب بود که اين چه وضعيه؟ و با هزار دلخوری تو جام اينور و اونور شدم و آروم آروم از جام بلند شدم ... چشتون روز بد نبينه و گوشتون چيز بد نشنوه!!!! که ديدم خروسای شهرکغرب دارن میخونن. پريدم و ساعت رو نگاه کردم و ... آره ساعت 5:7 يا 5:8 صبح بود (دو سه دقيقه از اذان صبخ گذشته بود) و کار از کار گذشته بود و... رفتم يه سری به آقايون خوشقول بزنم که ديدم تخت گرفتن خوابيدن و انگار که نه انگار ماه رمضونيه و بيدار شدنيه و نمازيه و از اين حرفاييه و دمت گرميه و ... ما هم رفتيم و نمازه رو زديم و گرفتيم تخت تا ساعت 9:30 صبح خوابيديم و کلی هم خوابای خوش!!!!!!!! ديديم. تازه بعد از اين همه دنگ و فنگ، وسطهای روز گفتم که امروز يومالشک بوده و ...والا، اولش که اينجوری بود، نمیدونم آخرش میخواد چی بشه. الان هم که يه نيمساعتی تا اذون مونده، نمیدونم چه جوری قار و قور شيکمم رو قايم کنم. سالی که خوش است از بهارش پيداست ... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي